پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
بزنامه
بیت
چون شدی بزغاله پس شاخ تو کو
ضربتی نوشیده ای، آخ تو کو؟
در زمین سنده است از آثار تو
مدرک جرم است، آثار تو کو؟
حکایت: چوپانی گوسفندان بسیار داشت و از آنان حاصل بیشمار، تا سگی را برآنان گماشت. اما عادت چوپان بود که چون به مصاحبتی شد یا به میکروفونی رسید، نعره ای کشیده گفت: گرگ آمد، گرگ آمد... و چنین بود که مردمان گرد آمدند و گرگی در میانه نه، تا سالی بگذشته و دیگران را فریاد او بی حاصل شد. تا گرگی آمده و بزغالگان را صدا آمده گفتی مع مع مع، پس مردمان به صدای بزغاله جمع شدند و گرگان را براندند از آن دشت. مخبری بزغالگان را پرسید این چه بود که ماع برکشیدید و صدای تان به سرکشیدید. بزغاله ای به شعر آمده گفتی
بیت العربی
هذا موضع الخطیری و معاند الکثیر
والخلیج مشحون العساگر، البیر بیر
نحن ندعوا مشاهدین بالخطر الجدی
و المحمود یکذب الخطر بلاتدبیر
( ترجمه: خطر جدی است، خیلی هم جدی است.)
بزغاله را همی فایدت بسیار باشد، اول آنک: شیر دهد و فایدتی در کار او شود. دویم آنک پوستین آن را وارونه کنند و قبا کنند بر هر کس تازه بیاید، سیم آنک چون نغمه ای ناساز از خود صادر نماید که چوپان را خوش ناید، ترتیب او بدهند و تکلیف او بسازند. چهارم آنک چون زیاد به سفر برند و روند بزغالگان گویند کین ز چه کردی و چرا رفته ای؟ زین سبب چوپان را همان به که چون بزغاله به سخن آید سلسله خصومت بجنباند و چون به ثقل خروار شود، آن را طعام کنند و از شرش راحت شوند. شاعر در باب بزغاله گفته است:
بیت
منعم که بگو..د به کلمبیای کفار
گویند بسی نغز و بسی نکته در آن بود
اما چو یکی نقد کند منعمکان را
بزغاله همی گفته و زین نقد بسوزد
ملک زاده ای را نوکری بود تند خوی و بزغاله ای نکته گوی، و برغاله چنان بودی که هر چه سووال کردی به یک کرت جواب دادی و در هیچ مساله در نماندی، و نوکر به هر کجا برفتی شری موجود گشت و چون بیامد، مردمان را از ملک روی برگشت، تا روزی نوکر خواست به خراسان همی شود، پس ملک زاده بزغاله را پرسید: « با این چه کنم که دائما در سفر است، زین حالت او ملک مرا در خطر است.» بزغاله همی ریش جنبانده و گفت: این چون بماند سخن گوید و در خطرمانی، چون به سفر رود، سخن گوید و در خطر مانی، او را بگوی تا به سفر نرود و سخن نگوید تا ملک با تو ماند و اسب تو گردون را جهاند. تا نوکر بیامده و دیگر نوکران و مخبران سعایت بزغاله نزد او بکردند، پس بزغاله را به بیابان برده کارد بر حلقش بمالید و گفت:
بیت
برغاله مشو کز دو جهان رانده شوی
نی گاو بمانی و نه خر خوانده شوی
افسوس که بزغاله شدی حرف زدی
یزغاله مشو که این چنین مانده شدی
پس نوکران بزغاله همی کشتند و حکم گاوان و گوساله گان را به جای ایشان نوشتند.

